یه قصه ی خودمونی

 

۵

 

به طبقه بالا که رفتم هر سه برادر خوابیده بودن ، لای در رو به زحمت باز کردم تا به کیانوش نخوره ، نمی دونم تو هوای ابری ماه کجا بود که اون درست جلوی در و پنجره خوابیده بود ، بعدم پاورچین پاورچین رفتم تو انباری و در رو بستم .

وسز انباری دراز کشدم و به سقف خیره شدم ، یاد فرشته یک لحظه هم ذهنمو راحت نمگذاشت ، دلم میخواست تو رویا باهاش زندگی کنم ، حرف بزنم ، بریم بیرون بگردیم ، برم سر کار ، خرید کنم و بیارم خونه و بچههامون بخورن . توی همین فکرا تصمیم گرفتم یه سیگار جانانه روشن کنم و برم تو خیال ، کبریت رو که ردم یه سایه بزرگ رو سقف نظرمو جلب کرد ، دلم نمیخواست باورکنم ، ولی مثل اینکه درست بود ، کلید برق رو که زدم دیدم حدسم درست بوده ، یه سوسک سیاه بزرگ کنج دیوار ... به محض روشن شدن چراغ یه عقب گرد کرد و با یه دور در جای جیرت انگیز رفت رو سقف ؛ بالهاش ، اندازه بال گنجشک بود و خودش هم فکر میکنم آرنولد سوسکا بود . با دیدن این صحنه فکر فرشته و مرشته و عشق و عاشقی از کله ام پرید . خواستم داد بزنم ولی اگه این کار رو می کردم آبرو برام نمی موند ، همینطوری کلی متلک می شنیدم که از سوسک می ترسه ، وای به حال اینکه نصف شبی از ترس سوسک بخوام داد بزنم . یه لحظه هم فکر کردم ، بیچاره ، فردا که میخوای با فرشته زندگی کنی ، اگه سوسک بیاد تو خونه چی کار میکنی ؟ نکنه فرشته باید اونو بکشه ؟ این فکر قوت قلب عجیبی بهم داد ، کفشمو بداشتم و منتظر فرصت شدم ، ضربان قلبم ده برابر زمانی که فرشته رو دیده بودم ، شده بود . سوسکه آرام به طرف دیوار اومد و به طرف پائین راهشو کج کرد ، کفشمو بالا بردم ، ولی قبل از اینکه کاری بکنم ، سوکسه بالاشو باز کرد و من تا به خودم اومدم دیدم بین دو برادر مهربانم ، کفایت و خسرو خوابیده ام . سعی میکردم به خودم دلداری بدم و با خودم فکر میکردم ، با فرشته یه خونه می گیریم که سوسک نداشته باشه ...

اون شب با یاد فرشته خوابم برد . ولی تا صبح انقدر از برادرام مشت و لگد خوردم که وقتی از خواب بیدار شدم پیش خودم گفتم : ای کاش دیشب تو بغل سوسکه خوابیده بودم ...

 

   + bahooneh hamin ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

 

۴

 

بعد از مدت کوتاهی به خودم اومدم و سریع رفتم طرف سر پل ، از کوچه که رد می شدم بچه های محل هنوز نشسته بودن ، نا خود آگاه پاهام سست شد ، تو این فکر بودم که اونا منو دیدن یا نه ؟ وسط کوچه ما یه قوس وجود داشت و کوچه از وسط به بعد به سمت چپ انحراف پیدا می کرد اگر اونا سر جاشون مونده باشن ، منو ندیدن ، ولی اگه ... دلم نمی خواست خودمو ببازم ، قدمامو محکم تر برداشتم و از کنارشون رد شدم ، دو سه تا تیکه بارم کردن ، ولی معلوم بود چیزی ندیدن . چهره فرشته از جلوی چشمام دور نمیشد ... فقط یه فکر بود که همه رویاهای شیرین منو تلخ میکرد و اون اینکه آیا منظور رضا از اون دختری که شاهین خاطرشو می خواست همین دختر بود یا نه ؟ تو همین فکرا بودم که رسیدم به باجه تلفن ، با یه دوزاری درب و داغون رفتم تو باجه که متوجه شدم ، بچه های محل برای تکمیل موزه اشیاء کش رفتنیشون گوشی تلفن رو هم یکی از میراث فرهنگی اعلام کردن و اونو به کلکسیونشون اضافه کردن ... خیلی حرصم در اومد ، باجه تلفن بعدی خیلی دور بود ، اما بخاطر فرشته حاضر بودم تا مرکز مخابرات کل استان تهران هم برم ...

خلاصه حوالی ساعت ده و نیم ، یازده یه باجه تلفن سالم پیدا کردم و زنگ زدم به برادر فرشته ... بیچاره اول تعجب کرده بود که این یارو کیه این وقت شب ... ولی وقتی من کل ماجرا رو براش تعریف کردم ، کلی ازم تشکر کرد و در آخر هم گفت : ببخشید خواهرم مزاحم شما شده ، دیروقته و حتما خانم بچه هاتون منتظرن ... سلام برسونین و از قول من عذر خواهی کنین ...

حرف آخرش خیلی به دلم نشست ، خانم بچه ها !!! فرشته رو با یه جین بچه سر سفره می دیدم که منتظر منن تا برم خونه و شام رو با هم بخوریم ... نفهمیدم کی به خونه رسیدم ، تو راه چندین بار به فرشته و بچه ها رفتیم خونه داداشش !!!

از روی صدای برادر فرشته یه ذهنیت برای خودم ساخته بودم ، مردی قد بلند با موهای قهوه ای صاف و سبیلی پشت لب ، و چشمانی آبی ... این تصویر تا مدتها در ذهن من بود ، تا اینکه تو اون روز بلوا ... دیدمش ، یه مرد قد کوتاه لاغر ، با چشمانی ریز و سری طاس و یه عینک ته استکانی به چشم !!!

وارد خونه که شدم چراغا خاموش بود ، بر عکس تصور برادر فرشته که همه منتظر منن ، تا برسم و شام بخوریم ، همه خواب بودن ... حتما فکر میکردن من تو مغازه موندم .چون از این اتفاقها زیاد می افتاد که من تو مغازه بمونم ... ولی سعی میکردم همیشه زمانی اینکارو بکنم که ماهیهای تو مغازه تموم شده باشن ، و مغازه رو حسابی شسته و رفته باشم ... چون موندن باماهیها تو مغازه ، از بمباران شیمیایی هم وحشتناک تر بود ...

خونه چهل متری ما سی متر زیر بنا داشت ، با یه حیاط ده متری که گوشه حیاط ، یه دستشویی با در شکسته چوبیش ، به زیبایی خونه ما می افزود ، خونه ای دو طبقه که طبقه اولش عبارت بود از یه اتاق هفده  هجده متری ، با یه راهرو و یه آشپزخونه هفت هشت متری و طبقه دوم که راه پله اش بیشتر شبیه نردبون بود تا پله کان ، تشکیل شده بود از یه ایوون که همون پادری بود ، یه اتاق پونزده متری و یه انباری ، که دور تادورش رو تا سقف آت و آشغال و رختخواب چیده بودن ، و درست وسط این انباری به اندازه یه قبر جا بود که من برای خودم درستش کرده بودم ... اون روزها خیلی دوست داشتم تنها باشم ، دلم میخواست وقتی کتابی ، چیزی میخوندم کسی مزاحمم نباشه ووقتی میخوام استراحت کنم ، خرو پف موروثی خاندان توتونی گوشامو نوازش نده ... می رفتم اون تو و در رو میبستم و چراغ رو روشن میکردم و تا ساعت دو و سه شب بیدار میموندم و هیچ وقت هم نمیفهمیدم که کی خوابم برده !

اتاق بالا در واقع یه چار دیواری بود متعلق به چهار برادر ... یعنی هر لنگه دیوار متعلق به یه برادر بود ... که بادیدن اون لنگه دیوار میشد فهمید که این دیوار به کدوم یکی از ما تعلق داره .

دیواری که در و پنجره داشت ، واسه برادر بزرگتر یعنی کیانوش خان بود ... تعجب نکنین ... به زودی توضیح میدم که در حالیکه اسم من بینوا رجب قلی بود ، اسم این اولین پسر خانواده چرا کیانوش بوده ... به هرحال اون می گفت من شبا باید یه جایی بخوابم که ماه رو ببینم ، بیشت و هشت ساله بود و با قدی بلند و موهایی تقریبا کم پشت ، چشمانی سیاه و یه سبیل پر پشت ، پشت لب ، قیافه اغلط اندازی داشت ، تو محل همه بهش احترام میذاشتن ، ولی اهل دعوا و این چیزا نبود ، شاید میترسید که دستش رو بشه . و اما اینکه چطور اسم این برادرم شد کیانوش ... خب اون بچه اول بود و پدر و مادرم هنوز عقده ای بودن و واسه همین میخواستن که یه اسم اساطیری واسش انتخاب بشه ، ولی دعوای بین پدر بزرگ پدری و پدر بزرگ مادری رو هم باید یه جوری حل میکردن ، به همین دلیل با پیوند دو اسم کریم و انوشیروان ، اسم برادر من با توافق و نگاهی به اسامی اساطیری شد کیانوش ... حالا من نمیدونم این پدر بزر گ متجدد مادری ما که اون زمان انوشیروان پیشنهاد میداد ، چرا با گذشت زمان ، به ما که رسید یه دفعه اسم قلی رو انتخاب کرد ..؟! بگذریم ... کیانوش انبار دار یه شرکت بزرگ بود ، مادرم می گفت داره پولاشو جمع میکنه تا زن بگیره ، و به همین دلیل دریغ از یه شاهی که کیانوش تو خونه خرج کنه . واقعا هنوزم نمی دونم کیانوش با پولاش چی کار میکرد . چون اون حتی برای خودش هم هیچ خرجی نمی کرد .

لنگه دیگه دیوار متعلق بود به برادر دومی یعنی خسرو پرویز ، بله خسرو پرویز توتونی گد آبادی ، مادرم اونو خسرو و پدرم پرویز صدا میکردن ف ماهم هرچی که شد . احتمالا بابای بابام سر اسم کیانوش فکر کرده بود از قافله عقب مونده و سر این یکی اسم خسرو رو پیشنهاد داده بود ، و بابای مامان هم واسه اینکه سر حرفش مونده باشه پرویز رو ... خلاصه که انواع و اقسام پادشاهان و نوکراشون تو خونه ما اسم داشتن ...

رو لنگه دیوار خسرو یا پرویز پر بود از عکس ماشین ، از تراکتور بگیر تا مرسدس و اپل ، اون تو مکانیکی کار می کرد ، بیست و شش ساله بود ، با قدی متوسط و بر عکس همه ما کمی چاق با لپهای آویزون ...

لنگه بعدی متعلق به برادر سوم یعنی کفایت بود ... که بعد از به دنیا اومدنش جفت بابابزرگها با خانواده ما قهر کردن و مدتی رفت و آمد نمیکردن که چرا این یکی بچتون هم پسر شده ؟! مامان و بابا هم تصمیم گرفتن اسم بچه رو بزارن کفایت که یعنی : آخدا دیگه پسر بسه ... پسرا هم خجالت بکشن و جاشونو به یه دختر خانوم مامانی ببخشن . کفایت بیست و چهار ساله بود ، بیکار و زندگیشو شیر یا خطی میگذروند ، رفیق صمیمی بچه های سر کوچه بود ، اونقدر که اونا رو تحویل میگرفت به من محل نمیذاشت ... منو بچه ننه و لوس میدونست ، رو لنگه دیوار اون پر بود از عکسهای عجیب و غریب ، از انواع و اقسام خواننده های با ریش و بی ریش بگیر تا مدل به مدل هنر پیشه مو بلند و موکوتاه . خودش قد بلند بود و چار شونه ، با رفیق رفقاش میرفتن باشگاه بدنسازی ، وقتی لخت میشد و من هیکلش رو می دیدم ، عشق میکردم ، همیشه دلم میخواست هیکلم عین اون بود ....بچه های محل صداش می زدن « کی جی » بر وزن « وی جی » . یا همون آمیتاباچان خودمون ... آخه کفایت خیلی سعی میکرد که خودشو مثل اون درست کنه ... تو فیلم قانون ، ریش و سبلشو می زد و موهاشو بلند میکرد و چون سبزه هم بود بی شباهت به طرف نمی شد .

لنگه دیگه دیوارم که متعلق به من بود که قبلا وصفش کردم ... خود من هم قدی متوسط داشتم ، با موهای مشکی لخت و کوتاه و اغلب هم ته ریشی به صورت ، چشمام مشکی بود و در کل وقتی فکر میکنم میبینم اون روزا قیافه بدی هم نداشتم ، فقط دماغم توصورتم کمی تو ذوق میزد ... دماغی نه چندان بزرگ که به طرف پائین انحراف داشت ... اونم دسته گل کیانوش بود که وقتی کوچیک بودم ، توپ رو کوبونده بود تو صورت من ...

 

 

   + bahooneh hamin ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

 

۳

خدارو شکر لامپ جلو خونه خونه ما با سپری که بابام از توری های مختلف واسش درست کرده بود ، هنوز سالم بود و بچه های محل نتونسته بودن ، دق  دلیهاشونو سرش خراب کنن ، وقتی بهم نیگا کرد ، احساس کردم که حدسم درست بوده و اون یه فرشته واقعی بود ، صورت کشیده و سفید ، با چشمانی آبی ، اون موقع متوجه بزرگی دماغش نشدم ، اما بعدها هم که متوجه شدم ، بازم به نظرم همون فرشته بود . چند تا تار موی قهوه ای روشن رو پیشونیش ریخته بود . وقتی دید من ، نگاه ازش بر نمی دارم ، دوباره سرش رو پائین انداخت ، منم سعی کردم ، خودمو جمع و جور کنم ، ولی مگه می شد ؟ شده بودم عین یخ . سریع از کنارم رد شد ، من حتی نمی تونستم برگردم و رفتنشو ببینم ، احساس کردم واستاد . چون صدای پاشو نمی شنیدم ، بعد آروم اومد طرف من . فکر کنم در اون لحظه دیگه ضربان قلبم نمی زد . کنارم ایستاد و زیر چشمی یه نگاه بهم کرد و من من کنان گفت : ببخشید ما تازه اومدیم تو این محل ، همسایه تون هستیم ، تلفن ... تلفن کجا میشه پیدا کرد ؟ در اون لحظه من فقط یه صدا مثل نوای موسیقی شنیدم و وقتی هم دوباره ازم سوال کرد ، من فقط با خودم فکر می کردم ، تلفن ؟ تلفن اصلا چی هست ؟ مغزم گریپاژ کرده بود ، وقتی دید من جوابی نمی دم ، حتما ، پیش خودش فکر کرد که این پسره یا کره ، یا منگوله ... دیدم که راهشو کج کرده و میخواد بره ، و اونموقع که احساس کردم از من ناامید شده ، با تمام توان یه صدایی از ته گلوم اومد : بیرون ... تلفن هست ... تلفن هست ، ولی خیلی دوره ... سرپله ... متعجب نیگام کرد و گفت : یعنی تو این محل تلفن نیست ؟ با تته پته جواب دادم : هست ولی چند روزه قطعه .... مطمئنم که فهمیده بود چه تاثیر مهلکی رو من گذاشته ، چون سرشو تکون داد و چشماشو بست و گفت : وای خدا ! حالا من چی کار کنم ؟!  همین چند کلمه برای قلب تیر خورده یا بهتره بگم به رگبار بسته من کافی بود . احساس مردونگی عجیبی بهم دست داد و پیش خودم فکر می کردم که مگه فرهاد یعنی همون رجب قلی ، تو این محل زندگی نمی کنه که تو اینجوری بخاطر یه تلفن نارحت بشی ؟! هنوز مردونگی وجود داره و تو خبر نداری ... مشکلتو به خوب کسی گفتی . سرش رو بلند کرد و یه نیگا بهم انداخت و اینبار من سرم رو پائین انداختم : شمام عین خواهر ما ، تازه اومدین تو این محل ، قدمتون رو چشم ... یه تلفن که غصه نداره ...

همینطور که بهم نگاه مرکرد گفت : خیلی ممنون ، چه خوبه تو هر محلی یکی مثل شما باشه . اگه با این حرف میخواست منو خر کنه ، کاملا موفق شده بود ، چون من در اون لحظه فقط یه پالون کم داشتم ! با این حرف دیگه ممکن نبود دهن من باز بشه ، من تو یه عالم دیگه بودم ... وقتی دید من حرفی نمی زنم ، لبخندی زد و گفت : ببخشید ، مثل اینکه مزاحمتون شدم . خواستم بگم ، ای کاش من یه مزاحم دائمی مثل شما داشتم که تا آخر عمر هی مزاحمم می شد ... ولی چیزی نگفتم ، فقط یه زمزمه کردم به این معنی که خواهش می کنم ، اگه بتونم کاری بکنم ، خوشحال میشم . اونم چادرشو رو سرش جا به جا کر و گفت : می دونین داداشم فردا ظهر نهار ، منتظر ماست که بریم خونه اش ، یه ساعت قبل حال بابا بد شد ، باید بهشون خبر بدم فردا نمیتونیم بریم ... گفتم : خدا بد نده . گفت : چیزی نیست ، قلبشه ، یکی دو روز طول می کشه تا خوب بشه ، زن داداشم یه اخلاق عجیبی داره ، وقتی قراره براش مهمون بیاد غذاشو از شب قبل درست می کنه .

این مسئله در اون لحظه به نظرم مشکل واقعا بزرگی اومد و من هر طور شه باید جلوی این فاجعه رو می گرفتم . یه کم فکر کردمو گفتم : اگه میخواین شماره رو بدین من ، زنگ می زنم ، خبر می دم . لبخندی زود و گفت : زحمتتون می شه . گفتم : خواهش می کنم اینکه کاری نداره ... دستشو از زیر چادرش آورد بیرون و یه تکه کاغذ داد دستم و گفت : ببخشید ، خدا مرگم بده ، این وقت شب مزاحم شما شدم .

با لکنت گفتم : بی خیال ... همین که تونستم کاری بکنم خودش ...

نمی دونستم دیگه چی بگم ؟ بعدم چند بار دیگه تعارف کرد و رفت طرف خونه ، منم مات بهش نیگا می کردم ، در رو که باز کرد ، قبل از اینکه بره تو یه نیگاه بهم کرد و گفت : خیلی ممنون شما بفرمائید ، من میرم تو .

خدا رو شکر واستادن ما جلوی در بانی خیر شد ، رفت تو در رو بست ، منم مات تو افکار خودم بودم که در دوباره باز شد ، حتما با خودش فکر می کرد که من الان سر کوچه باشم ، ولی وقتی دید من سر جام واستادم ، تعجب کرد و باصدای بلند گفت : اگه داداشم پرسید کی شماره رو بهتون داده لطفا بگین فرشته ، راستی اسم شما چیه ؟!

اومدم بگم رجب قلی ، ولی از دهنم در رفت : فرهاد . و اون کمی به من نگاه کرد و در حالیکه میرفت تو و در رو میبست ، چیزی گفت که با گفتنش بلوایی تو اون محل به پا کرد که هیچوقت اون محل با اون همه ماجراها ، به خودش ندیده بود . اون لبخندی زد و گفت : ممنون آقا فرهاد و رفت تو و در رو بست .

آقا فرهاد ... فرشته .... تشکر ... اسم من ؟! اینا چیزایی بود که من همیشه تو کتابا خونده بودم . انگار داشتم خواب می دیدم ، اون با من حرف زد و اسمشو گفت ، تازه از منم پرسید اسمت چیه ؟! باید خودمو نشون می دادم ، من دیگه تنها نبودم، من یه فرشته داشتم ، یه فرشته واقعی ...

(ادامه دارد )

   + bahooneh hamin ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

 

۲

تو زمستون ، تو اوج سرما ، اواخر بهمن درد مامانم شروع شد ... اونقدر برف اومده بود که کسی نتونست مادرمو به بیمارستان ببره ، آخرش یه خانم قابله اومد خونه و به بدنیا اومدم . بابام از فرط خوشحالی خانم قابله رو پشت دوچرخه بیست و هشتش نشوند و رفت و تا دوروز هم برنگشت ! قهر کرده بود ، من بچه چهارم خونه بودم که پسر شده بودم ، و بابام که دلش دختر میخواست هیچ از تولد من خوشحال نشد . بله ، شاهزاده محل ما شاگرد ماهی فروشی تو سرسبیل بود ، با یه سیکل جانانه که به زور گرفته بود . یکی نبود به من بگه آخه کی باورش می شد که بابات مرسدس داشته باشه ، اصلا توکوچه ما ماشین میتونست رد بشه ؟ بابای بنده خدا ، با همون دوچرخه اش هم دویست بار زمین خورده بود . یه پسر بیست و دو ساله عاشق پیشه شاعر مسلک و بدون عشق ، این یعنی فاجعه ! همیشه دوست داشتم اسمم فرهاد سعادت باشه ولی افسوس ... تو محل بچه ها بهم میگن فرهاد شیلنگ چراشو بعدا میگم . سر اسم گذاری من واقعا بلوایی بود ، دائیم که تو میدون بارفروشا چرخ دستی داشت می گفت اسمش رو بزارین حماسه ، مادر بزرگم به نیت پدر بزرگ خدا بیامرزش معتقد بود اسم اون مرحوم رو ، رو من بزارن : چراغعلی آبگیر و در نهایت با توافق بین بابابزرگ مادری و بابابزرگ پدری اسم من برای اینکه هیچ کدوم ناراحت نشن شد رجب قلی ، رجب قلی توتونچی گدآبادی . شاید باورتون نشه ولی یکی از دلایل ترک تحصیل من این بود که هیچوقت معلم ها نمی تونستن اسم و فامیل منو درست بگن یا اگه میخواستن کامل بگن ، زنگ می خورد . منم با فداکاری خودمو کنار کشیدم و اونا رو راحت کردم . راستی شما میتونین درک  کنین آدمی که  تو این دوره زمونه اسمش رجب قلی باشه ، چه احساسی داره ؟!

یه روز وقتی از مغازه به خونه بر می گشتم بچه های محل ، کنار فشاری سر کوچه جمع بودن ، سیگار میکشیدن و گپ می زدن ، همه از نوابغ روزگار بودن . همین بس که بگم افلاطونشون آخرین بار سر چاقو کشی سه ماه حبس رفته بود . با دیدن من دم گرفتن فرهاد شیلنگ ، منم برای اینکه کم نیارم یه کتی رفتم طرفشون ، رضا که بهش میگفتن رضا میر پنج ، البته با کمی تلخیص ، چون رضا یه پسر ریزه میزه دماغ گنده بود که بچه ها میگفتن نصفش زیر زمینه . دلش خیلی بزرگ بود ، چند وقت پیش با ده نفر تو مختاری در افتاده بود ... خلاصه همین رضا یه نگاهی بهم کرد و گفت : فرهاد شنیدی یه بابایی تازه اومده تو محل . شاخ در آوردم . چطور کسی وارد محل ماشده بود و مادرم که رئیس انجمن زنان کوچه بود ، که هر روز جلوی خونه زن حاجی برگزار می شد ، از اون خبر نداشت ؟ چپ چپ نیگاش کردم و گفتم : چطو ؟

رضا لبخندی زد و گفت : خواستم قبل از اینکه دست بکار بشی و دیوان بنویسی ، همه خندیدن ، بهت گفته باشم که پا تو کفش ما نکنی . یه جوری بهش نیگا کردم که یعنی تو رقمی نیستی ... البته تو دلم بلوایی بود . رضا که از نگام همه چی رو فهمیده بود باز خندید و گفت : شاهین خاطرشو می خواد ، کفش رفیق ما ، کفش خود ماست ... یعنی چی ؟ یعنی اینکه پاهاتو جمع و جور کن که یه وقت تو کفش رفیق ما نره ... ملتفتی که ؟! با شندین اسم شاهین زبونم بند اومد ، خود شاهین کافی بود و هیچ نیازی به رفقاش نبود . همین رضا وقتی تو مختاری از ده نفر کتک خورد ... یا به قول خودش پنج تاشون رو زد و چون زیاد شدن دستشو گرفتن و بقیه زدنش ، همین شاهین رفت و اونجا و هوار زد که کی رفیق منو زده ؟ شاهینو تو اکثر محله ها می شناختن ، از محل ما جوادیه بگیر و برو ، تا راه آهن و مولوی و بازار و مختاری ... از اینورم تا گمرک و شوش  و الا آخر ...

شاهین بیست و هفت ساله بود ، بلند قد و موفرفری ، البته اسم اصلیش صفر بود ، ولی چون یکه بزن بود ، بچه ها بهش میگفتن شاهین . رضا به من نگاه می کرد و منتظر جواب بود ، منم با شنیدن اسم شاهین داشتم زندگینامه شو تو ذهنم مرور می کردم و وقتی به خودم اومدم ، دیدم همه دارن با نیشخند به من نگاه می کنن . لحظه خیلی بدی بود . احساس حقارت و کوچیکی میکردم ، نمی تونستم هیچی نگم و برم ، بدبختی دهنم هم باز نمیشد تا چیزی بگم . با تمام جراتی که تو وجودم بود ، نیشخند مسخره ای زدم و بدون جواب رفتم ... رضا پشت سرم داد زد : ببین فرهاد بهت گفتم ها ... بعدا نگی ... دیگه صداشو نمیشنیدم ، از خودم ، از محلمون ، از آدماش ، از دختراش ، از همه بدم اومده بود . من اونجا نه دوستی داشتم ، نه محبتی ، نه عشقی ... من ساده ، بین این آدما دنبال محبت می گشتم ، دلم میخواست یه نفر تو این دنیا پیدا بشه که بهم بگه دوستت دارم . دلم میخواست یه رفیق داشتم تا باهم حرف می زدیم ، گریه می کردیم ، به هم کتاب می دادیم ، واسه هم شعر می گفتیم ، تیپ داداشی می زدیم و می رفتیم تو محل تا همه بدونن ما همدیگرو خیلی دوست داریم . ولی هیچ کدوم اینا تو کارنامه زندگی من نوشته نشده بود . هنوز تو فکر شاهین بودم که رسیدم جلو خونه ، دنبال کلید تو جیبام می گشتم که در خونه اوس معمار ، البته بنا بود بهش می گفتن معمار ، باز شد . فاصله خونه ما با خونه اوس معمار سه تا خونه بود . همینطوری که به دنبال کلید بودم ، نا خود آگاه نیگام افتاد به خونه اوس معمار که سر جام میخکوب شدم . دستم تو جیب شلوارم خشک شده و ضربان قلبم چندین برابر شد . یه دختر قد بلند که یه چادر طوسی با گلهای ریز سرش بود ، از اون خونه بیرون اومد . باد که تو چادرش پیچید ، درست شد عین فرشته ها ، سریع چادرشو جمع کرد و اومد طرف من . سرش پائین بود ولی به محض اینکه سرش رو بالا آورد متوجه من شد که خیره بهش نگاه می کردم و متعجب بودم که ساعت نه شب ، یه همچین دختری تو خونه اوس معمار که بچه کوچیکش پونزده سال پیش عروسی کرده بود ، چی کار میکرد ؟...

( ادامه دارد )

 

   + bahooneh hamin ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٧
    پيام هاي ديگران ()

 

۱

تو بهار درست زمانی که بوته های گل سرخ شکوفه کرده بودن و سبزی و طراوت تمام شهر رو پر کرده بود ، تو یه بیمارستان خصوصی به دنیا اومدم . بابام وقتی شنید که بچه اش پسره ، به تمام پرستارا و دکترای بیمارستان یه شیرینی مفصل داد بعد هم با هر زوری که بود مامانم رو دوهفته تموم تو همون بیمارستان نگه داشت ، آخه زایمان مامان طبیعی بود و دکترا میگفتن هیچ نیازی نیست که اینهمه تو بیمارستان بمونه ، اما بابا میگفت که هرچی خرجش باشه ، چند برابرش رو هم میدم ، ولی خانوم باید سلامت کاملش رو کسب کنه و بعد بیاد خونه ... اونموقع پدرم یه مرسدس سفید یا به قول خودش یه عروس داشت ، اما روزی که میخواست من و مامان رو از بیمارستان به خونه ببره ، مامان با تعجب دید که یه کادیلاک نقره ای جلو در بیمارستان پارک شده ... وقتی نشستیم تو ماشین پدرم سند ماشینو داد دست مادرم و گفت : اینم شیرینی پسری که واسم آوردی . مراسم اسم گذاری من تو خونه بلوایی بود، هر کسی  نظری میداد ، دائیم که تازه از یونان برگشته بود ، اسم یونانی پیشنهاد میداد ... عموم از کالیفرنیا زنگ زده بود و یه اسمی که هیچوقت نفهمیدم چی بود برام پیشنهاد داده بود ، پدر بزرگم معتقد بود باید اسم اساطیری بارش انتخاب کنیم ، بابام تو شاهنامه دنبال اسم میگشت ، تا بالاخره با قرعه کشی اسم من شد فرهاد ، فرهاد سعادت . اینا چیزایی بود که مادرم برام تعریف کرده بود ، درست یادم نیست چه جوری بزرگ شدم ، همه چی بود ، اسباب بازی ، لباسای خارجی ، پرستار شب ، پرستار روز ، دکتر مخصوص ، غذای ویژه ، تفریحات مختلف ... بعد هم مدرسه ملی و گرفتن دیپلم ریاضی و بعدشم دانشگاه ، سال آخر رشته مهندسی ساختمان ... یه ویلا تو شمال دارم با یه ماشین اپل که البته بیشتر تو پارکینگه ... و یه چند میلیونی حساب بانکی ، از وقتی شما رو دیدم احساس میکنم که گمشدمو پیدا کردم ، میدونید هر کسی تو ذهنش از اون کسی که دوست داره یه تصویر نامعلومی ساخته با یه سری خصوصیات خاص ، و شما درست همونی هستید که من تو ذهنم داشتم ، باور کنید سالهاست که همه جا دنبال گمشده ام میگشتم تا اینکه شما رو دیدم ... بقول شاعر :

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

یار درخانه و ...

وقتی چراغ اتاق خاموش شد نتونستم نامه ای رو که با هزار خون دل جمع و جور کرده بودم ، تموم کنم ، قبل از اینکه از جام بلند شم ، مهتابی سقف پت پتی کرد و روشن شد  ، نیم سوز شده بود ، یه طرف سیاه ، یه طرف سفید مایل به خاکستری ، اتاق که روشن شد دیگه حس و حال نوشتن نداشتم ، یه نگاه به خودم و به اتاق کافی بود که همه حس و حالم بپره ... قیافه من تو آینه شکسته گوشه اتاق مشخص بود ؛ کنار آینه یه عکس ژان کلود ون دم یا همون فرانکی خودمون ، بریده شده از مجله ، و چند تا عکس ماشین که درست ، نمایانگر ورزشکار بودن من بود ! که البته فرصت نشده بود تو نامه بنویسم . هر دختری که به محل ما نقل مکان میکرد،این سعادت نسیبش میشد که به محض ورود یه عاشق پیدا کنه و یکی از نامه های من به دستش برسه و تا سر حد مرگ خوشحال بشه از اینکه شاهزاده محل عاشقش شده ، البته شاهزاده دزدان ... لازم به ذکره که من واقعا احساسات رابین هودی هم دارم ، همین چند روز پیش وقتی شوهر سکینه خانم داشت با کمربند سیاه و کبودش می کرد و مردم محل جمع شده بودن و نگاه میکردن ، ناگهان احساسات نوع دوستانه من به جوش اومد و یقه اوس جبار رو گرفتم ، دو تا فحش چاشنیش کردم  و تا خواستم بزنم تو گوشش ، یه نفر از پشت زد تو سرم ، برگشتم و دیدم بابامه ، یه به تو چه مشتی بهم گفت ، و جلوی تمام اهل محل تو پرانتز مخصوصا دخترای محل ، زد تو گوشم ، و قبل از اینکه بهم بگه برو تو خونه ، من تو اتاق بودم . اینم از مضرات تلویزیون ، رابین هود پخش میکنن و بچه های مردم رو احساساتی میکنن ... گوشم چنان درد گرفت که تمام زندگینامه ام جلوی چشمم رژه رفت ...

تو زمستون ، تو اوج سرما ، اواخر بهمن درد مامانم شروع شد ...

 

   + bahooneh hamin ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()