یه قصه ی خودمونی

 

۴

 

بعد از مدت کوتاهی به خودم اومدم و سریع رفتم طرف سر پل ، از کوچه که رد می شدم بچه های محل هنوز نشسته بودن ، نا خود آگاه پاهام سست شد ، تو این فکر بودم که اونا منو دیدن یا نه ؟ وسط کوچه ما یه قوس وجود داشت و کوچه از وسط به بعد به سمت چپ انحراف پیدا می کرد اگر اونا سر جاشون مونده باشن ، منو ندیدن ، ولی اگه ... دلم نمی خواست خودمو ببازم ، قدمامو محکم تر برداشتم و از کنارشون رد شدم ، دو سه تا تیکه بارم کردن ، ولی معلوم بود چیزی ندیدن . چهره فرشته از جلوی چشمام دور نمیشد ... فقط یه فکر بود که همه رویاهای شیرین منو تلخ میکرد و اون اینکه آیا منظور رضا از اون دختری که شاهین خاطرشو می خواست همین دختر بود یا نه ؟ تو همین فکرا بودم که رسیدم به باجه تلفن ، با یه دوزاری درب و داغون رفتم تو باجه که متوجه شدم ، بچه های محل برای تکمیل موزه اشیاء کش رفتنیشون گوشی تلفن رو هم یکی از میراث فرهنگی اعلام کردن و اونو به کلکسیونشون اضافه کردن ... خیلی حرصم در اومد ، باجه تلفن بعدی خیلی دور بود ، اما بخاطر فرشته حاضر بودم تا مرکز مخابرات کل استان تهران هم برم ...

خلاصه حوالی ساعت ده و نیم ، یازده یه باجه تلفن سالم پیدا کردم و زنگ زدم به برادر فرشته ... بیچاره اول تعجب کرده بود که این یارو کیه این وقت شب ... ولی وقتی من کل ماجرا رو براش تعریف کردم ، کلی ازم تشکر کرد و در آخر هم گفت : ببخشید خواهرم مزاحم شما شده ، دیروقته و حتما خانم بچه هاتون منتظرن ... سلام برسونین و از قول من عذر خواهی کنین ...

حرف آخرش خیلی به دلم نشست ، خانم بچه ها !!! فرشته رو با یه جین بچه سر سفره می دیدم که منتظر منن تا برم خونه و شام رو با هم بخوریم ... نفهمیدم کی به خونه رسیدم ، تو راه چندین بار به فرشته و بچه ها رفتیم خونه داداشش !!!

از روی صدای برادر فرشته یه ذهنیت برای خودم ساخته بودم ، مردی قد بلند با موهای قهوه ای صاف و سبیلی پشت لب ، و چشمانی آبی ... این تصویر تا مدتها در ذهن من بود ، تا اینکه تو اون روز بلوا ... دیدمش ، یه مرد قد کوتاه لاغر ، با چشمانی ریز و سری طاس و یه عینک ته استکانی به چشم !!!

وارد خونه که شدم چراغا خاموش بود ، بر عکس تصور برادر فرشته که همه منتظر منن ، تا برسم و شام بخوریم ، همه خواب بودن ... حتما فکر میکردن من تو مغازه موندم .چون از این اتفاقها زیاد می افتاد که من تو مغازه بمونم ... ولی سعی میکردم همیشه زمانی اینکارو بکنم که ماهیهای تو مغازه تموم شده باشن ، و مغازه رو حسابی شسته و رفته باشم ... چون موندن باماهیها تو مغازه ، از بمباران شیمیایی هم وحشتناک تر بود ...

خونه چهل متری ما سی متر زیر بنا داشت ، با یه حیاط ده متری که گوشه حیاط ، یه دستشویی با در شکسته چوبیش ، به زیبایی خونه ما می افزود ، خونه ای دو طبقه که طبقه اولش عبارت بود از یه اتاق هفده  هجده متری ، با یه راهرو و یه آشپزخونه هفت هشت متری و طبقه دوم که راه پله اش بیشتر شبیه نردبون بود تا پله کان ، تشکیل شده بود از یه ایوون که همون پادری بود ، یه اتاق پونزده متری و یه انباری ، که دور تادورش رو تا سقف آت و آشغال و رختخواب چیده بودن ، و درست وسط این انباری به اندازه یه قبر جا بود که من برای خودم درستش کرده بودم ... اون روزها خیلی دوست داشتم تنها باشم ، دلم میخواست وقتی کتابی ، چیزی میخوندم کسی مزاحمم نباشه ووقتی میخوام استراحت کنم ، خرو پف موروثی خاندان توتونی گوشامو نوازش نده ... می رفتم اون تو و در رو میبستم و چراغ رو روشن میکردم و تا ساعت دو و سه شب بیدار میموندم و هیچ وقت هم نمیفهمیدم که کی خوابم برده !

اتاق بالا در واقع یه چار دیواری بود متعلق به چهار برادر ... یعنی هر لنگه دیوار متعلق به یه برادر بود ... که بادیدن اون لنگه دیوار میشد فهمید که این دیوار به کدوم یکی از ما تعلق داره .

دیواری که در و پنجره داشت ، واسه برادر بزرگتر یعنی کیانوش خان بود ... تعجب نکنین ... به زودی توضیح میدم که در حالیکه اسم من بینوا رجب قلی بود ، اسم این اولین پسر خانواده چرا کیانوش بوده ... به هرحال اون می گفت من شبا باید یه جایی بخوابم که ماه رو ببینم ، بیشت و هشت ساله بود و با قدی بلند و موهایی تقریبا کم پشت ، چشمانی سیاه و یه سبیل پر پشت ، پشت لب ، قیافه اغلط اندازی داشت ، تو محل همه بهش احترام میذاشتن ، ولی اهل دعوا و این چیزا نبود ، شاید میترسید که دستش رو بشه . و اما اینکه چطور اسم این برادرم شد کیانوش ... خب اون بچه اول بود و پدر و مادرم هنوز عقده ای بودن و واسه همین میخواستن که یه اسم اساطیری واسش انتخاب بشه ، ولی دعوای بین پدر بزرگ پدری و پدر بزرگ مادری رو هم باید یه جوری حل میکردن ، به همین دلیل با پیوند دو اسم کریم و انوشیروان ، اسم برادر من با توافق و نگاهی به اسامی اساطیری شد کیانوش ... حالا من نمیدونم این پدر بزر گ متجدد مادری ما که اون زمان انوشیروان پیشنهاد میداد ، چرا با گذشت زمان ، به ما که رسید یه دفعه اسم قلی رو انتخاب کرد ..؟! بگذریم ... کیانوش انبار دار یه شرکت بزرگ بود ، مادرم می گفت داره پولاشو جمع میکنه تا زن بگیره ، و به همین دلیل دریغ از یه شاهی که کیانوش تو خونه خرج کنه . واقعا هنوزم نمی دونم کیانوش با پولاش چی کار میکرد . چون اون حتی برای خودش هم هیچ خرجی نمی کرد .

لنگه دیگه دیوار متعلق بود به برادر دومی یعنی خسرو پرویز ، بله خسرو پرویز توتونی گد آبادی ، مادرم اونو خسرو و پدرم پرویز صدا میکردن ف ماهم هرچی که شد . احتمالا بابای بابام سر اسم کیانوش فکر کرده بود از قافله عقب مونده و سر این یکی اسم خسرو رو پیشنهاد داده بود ، و بابای مامان هم واسه اینکه سر حرفش مونده باشه پرویز رو ... خلاصه که انواع و اقسام پادشاهان و نوکراشون تو خونه ما اسم داشتن ...

رو لنگه دیوار خسرو یا پرویز پر بود از عکس ماشین ، از تراکتور بگیر تا مرسدس و اپل ، اون تو مکانیکی کار می کرد ، بیست و شش ساله بود ، با قدی متوسط و بر عکس همه ما کمی چاق با لپهای آویزون ...

لنگه بعدی متعلق به برادر سوم یعنی کفایت بود ... که بعد از به دنیا اومدنش جفت بابابزرگها با خانواده ما قهر کردن و مدتی رفت و آمد نمیکردن که چرا این یکی بچتون هم پسر شده ؟! مامان و بابا هم تصمیم گرفتن اسم بچه رو بزارن کفایت که یعنی : آخدا دیگه پسر بسه ... پسرا هم خجالت بکشن و جاشونو به یه دختر خانوم مامانی ببخشن . کفایت بیست و چهار ساله بود ، بیکار و زندگیشو شیر یا خطی میگذروند ، رفیق صمیمی بچه های سر کوچه بود ، اونقدر که اونا رو تحویل میگرفت به من محل نمیذاشت ... منو بچه ننه و لوس میدونست ، رو لنگه دیوار اون پر بود از عکسهای عجیب و غریب ، از انواع و اقسام خواننده های با ریش و بی ریش بگیر تا مدل به مدل هنر پیشه مو بلند و موکوتاه . خودش قد بلند بود و چار شونه ، با رفیق رفقاش میرفتن باشگاه بدنسازی ، وقتی لخت میشد و من هیکلش رو می دیدم ، عشق میکردم ، همیشه دلم میخواست هیکلم عین اون بود ....بچه های محل صداش می زدن « کی جی » بر وزن « وی جی » . یا همون آمیتاباچان خودمون ... آخه کفایت خیلی سعی میکرد که خودشو مثل اون درست کنه ... تو فیلم قانون ، ریش و سبلشو می زد و موهاشو بلند میکرد و چون سبزه هم بود بی شباهت به طرف نمی شد .

لنگه دیگه دیوارم که متعلق به من بود که قبلا وصفش کردم ... خود من هم قدی متوسط داشتم ، با موهای مشکی لخت و کوتاه و اغلب هم ته ریشی به صورت ، چشمام مشکی بود و در کل وقتی فکر میکنم میبینم اون روزا قیافه بدی هم نداشتم ، فقط دماغم توصورتم کمی تو ذوق میزد ... دماغی نه چندان بزرگ که به طرف پائین انحراف داشت ... اونم دسته گل کیانوش بود که وقتی کوچیک بودم ، توپ رو کوبونده بود تو صورت من ...

 

 

   + bahooneh hamin ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢۱
    پيام هاي ديگران ()