۲
تو زمستون ، تو اوج سرما ، اواخر بهمن درد مامانم شروع شد ... اونقدر برف اومده بود که کسی نتونست مادرمو به بیمارستان ببره ، آخرش یه خانم قابله اومد خونه و به بدنیا اومدم . بابام از فرط خوشحالی خانم قابله رو پشت دوچرخه بیست و هشتش نشوند و رفت و تا دوروز هم برنگشت ! قهر کرده بود ، من بچه چهارم خونه بودم که پسر شده بودم ، و بابام که دلش دختر میخواست هیچ از تولد من خوشحال نشد . بله ، شاهزاده محل ما شاگرد ماهی فروشی تو سرسبیل بود ، با یه سیکل جانانه که به زور گرفته بود . یکی نبود به من بگه آخه کی باورش می شد که بابات مرسدس داشته باشه ، اصلا توکوچه ما ماشین میتونست رد بشه ؟ بابای بنده خدا ، با همون دوچرخه اش هم دویست بار زمین خورده بود . یه پسر بیست و دو ساله عاشق پیشه شاعر مسلک و بدون عشق ، این یعنی فاجعه ! همیشه دوست داشتم اسمم فرهاد سعادت باشه ولی افسوس ... تو محل بچه ها بهم میگن فرهاد شیلنگ چراشو بعدا میگم . سر اسم گذاری من واقعا بلوایی بود ، دائیم که تو میدون بارفروشا چرخ دستی داشت می گفت اسمش رو بزارین حماسه ، مادر بزرگم به نیت پدر بزرگ خدا بیامرزش معتقد بود اسم اون مرحوم رو ، رو من بزارن : چراغعلی آبگیر و در نهایت با توافق بین بابابزرگ مادری و بابابزرگ پدری اسم من برای اینکه هیچ کدوم ناراحت نشن شد رجب قلی ، رجب قلی توتونچی گدآبادی . شاید باورتون نشه ولی یکی از دلایل ترک تحصیل من این بود که هیچوقت معلم ها نمی تونستن اسم و فامیل منو درست بگن یا اگه میخواستن کامل بگن ، زنگ می خورد . منم با فداکاری خودمو کنار کشیدم و اونا رو راحت کردم . راستی شما میتونین درک کنین آدمی که تو این دوره زمونه اسمش رجب قلی باشه ، چه احساسی داره ؟!
یه روز وقتی از مغازه به خونه بر می گشتم بچه های محل ، کنار فشاری سر کوچه جمع بودن ، سیگار میکشیدن و گپ می زدن ، همه از نوابغ روزگار بودن . همین بس که بگم افلاطونشون آخرین بار سر چاقو کشی سه ماه حبس رفته بود . با دیدن من دم گرفتن فرهاد شیلنگ ، منم برای اینکه کم نیارم یه کتی رفتم طرفشون ، رضا که بهش میگفتن رضا میر پنج ، البته با کمی تلخیص ، چون رضا یه پسر ریزه میزه دماغ گنده بود که بچه ها میگفتن نصفش زیر زمینه . دلش خیلی بزرگ بود ، چند وقت پیش با ده نفر تو مختاری در افتاده بود ... خلاصه همین رضا یه نگاهی بهم کرد و گفت : فرهاد شنیدی یه بابایی تازه اومده تو محل . شاخ در آوردم . چطور کسی وارد محل ماشده بود و مادرم که رئیس انجمن زنان کوچه بود ، که هر روز جلوی خونه زن حاجی برگزار می شد ، از اون خبر نداشت ؟ چپ چپ نیگاش کردم و گفتم : چطو ؟
رضا لبخندی زد و گفت : خواستم قبل از اینکه دست بکار بشی و دیوان بنویسی ، همه خندیدن ، بهت گفته باشم که پا تو کفش ما نکنی . یه جوری بهش نیگا کردم که یعنی تو رقمی نیستی ... البته تو دلم بلوایی بود . رضا که از نگام همه چی رو فهمیده بود باز خندید و گفت : شاهین خاطرشو می خواد ، کفش رفیق ما ، کفش خود ماست ... یعنی چی ؟ یعنی اینکه پاهاتو جمع و جور کن که یه وقت تو کفش رفیق ما نره ... ملتفتی که ؟! با شندین اسم شاهین زبونم بند اومد ، خود شاهین کافی بود و هیچ نیازی به رفقاش نبود . همین رضا وقتی تو مختاری از ده نفر کتک خورد ... یا به قول خودش پنج تاشون رو زد و چون زیاد شدن دستشو گرفتن و بقیه زدنش ، همین شاهین رفت و اونجا و هوار زد که کی رفیق منو زده ؟ شاهینو تو اکثر محله ها می شناختن ، از محل ما جوادیه بگیر و برو ، تا راه آهن و مولوی و بازار و مختاری ... از اینورم تا گمرک و شوش و الا آخر ...
شاهین بیست و هفت ساله بود ، بلند قد و موفرفری ، البته اسم اصلیش صفر بود ، ولی چون یکه بزن بود ، بچه ها بهش میگفتن شاهین . رضا به من نگاه می کرد و منتظر جواب بود ، منم با شنیدن اسم شاهین داشتم زندگینامه شو تو ذهنم مرور می کردم و وقتی به خودم اومدم ، دیدم همه دارن با نیشخند به من نگاه می کنن . لحظه خیلی بدی بود . احساس حقارت و کوچیکی میکردم ، نمی تونستم هیچی نگم و برم ، بدبختی دهنم هم باز نمیشد تا چیزی بگم . با تمام جراتی که تو وجودم بود ، نیشخند مسخره ای زدم و بدون جواب رفتم ... رضا پشت سرم داد زد : ببین فرهاد بهت گفتم ها ... بعدا نگی ... دیگه صداشو نمیشنیدم ، از خودم ، از محلمون ، از آدماش ، از دختراش ، از همه بدم اومده بود . من اونجا نه دوستی داشتم ، نه محبتی ، نه عشقی ... من ساده ، بین این آدما دنبال محبت می گشتم ، دلم میخواست یه نفر تو این دنیا پیدا بشه که بهم بگه دوستت دارم . دلم میخواست یه رفیق داشتم تا باهم حرف می زدیم ، گریه می کردیم ، به هم کتاب می دادیم ، واسه هم شعر می گفتیم ، تیپ داداشی می زدیم و می رفتیم تو محل تا همه بدونن ما همدیگرو خیلی دوست داریم . ولی هیچ کدوم اینا تو کارنامه زندگی من نوشته نشده بود . هنوز تو فکر شاهین بودم که رسیدم جلو خونه ، دنبال کلید تو جیبام می گشتم که در خونه اوس معمار ، البته بنا بود بهش می گفتن معمار ، باز شد . فاصله خونه ما با خونه اوس معمار سه تا خونه بود . همینطوری که به دنبال کلید بودم ، نا خود آگاه نیگام افتاد به خونه اوس معمار که سر جام میخکوب شدم . دستم تو جیب شلوارم خشک شده و ضربان قلبم چندین برابر شد . یه دختر قد بلند که یه چادر طوسی با گلهای ریز سرش بود ، از اون خونه بیرون اومد . باد که تو چادرش پیچید ، درست شد عین فرشته ها ، سریع چادرشو جمع کرد و اومد طرف من . سرش پائین بود ولی به محض اینکه سرش رو بالا آورد متوجه من شد که خیره بهش نگاه می کردم و متعجب بودم که ساعت نه شب ، یه همچین دختری تو خونه اوس معمار که بچه کوچیکش پونزده سال پیش عروسی کرده بود ، چی کار میکرد ؟...
( ادامه دارد )
۱
تو بهار درست زمانی که بوته های گل سرخ شکوفه کرده بودن و سبزی و طراوت تمام شهر رو پر کرده بود ، تو یه بیمارستان خصوصی به دنیا اومدم . بابام وقتی شنید که بچه اش پسره ، به تمام پرستارا و دکترای بیمارستان یه شیرینی مفصل داد بعد هم با هر زوری که بود مامانم رو دوهفته تموم تو همون بیمارستان نگه داشت ، آخه زایمان مامان طبیعی بود و دکترا میگفتن هیچ نیازی نیست که اینهمه تو بیمارستان بمونه ، اما بابا میگفت که هرچی خرجش باشه ، چند برابرش رو هم میدم ، ولی خانوم باید سلامت کاملش رو کسب کنه و بعد بیاد خونه ... اونموقع پدرم یه مرسدس سفید یا به قول خودش یه عروس داشت ، اما روزی که میخواست من و مامان رو از بیمارستان به خونه ببره ، مامان با تعجب دید که یه کادیلاک نقره ای جلو در بیمارستان پارک شده ... وقتی نشستیم تو ماشین پدرم سند ماشینو داد دست مادرم و گفت : اینم شیرینی پسری که واسم آوردی . مراسم اسم گذاری من تو خونه بلوایی بود، هر کسی نظری میداد ، دائیم که تازه از یونان برگشته بود ، اسم یونانی پیشنهاد میداد ... عموم از کالیفرنیا زنگ زده بود و یه اسمی که هیچوقت نفهمیدم چی بود برام پیشنهاد داده بود ، پدر بزرگم معتقد بود باید اسم اساطیری بارش انتخاب کنیم ، بابام تو شاهنامه دنبال اسم میگشت ، تا بالاخره با قرعه کشی اسم من شد فرهاد ، فرهاد سعادت . اینا چیزایی بود که مادرم برام تعریف کرده بود ، درست یادم نیست چه جوری بزرگ شدم ، همه چی بود ، اسباب بازی ، لباسای خارجی ، پرستار شب ، پرستار روز ، دکتر مخصوص ، غذای ویژه ، تفریحات مختلف ... بعد هم مدرسه ملی و گرفتن دیپلم ریاضی و بعدشم دانشگاه ، سال آخر رشته مهندسی ساختمان ... یه ویلا تو شمال دارم با یه ماشین اپل که البته بیشتر تو پارکینگه ... و یه چند میلیونی حساب بانکی ، از وقتی شما رو دیدم احساس میکنم که گمشدمو پیدا کردم ، میدونید هر کسی تو ذهنش از اون کسی که دوست داره یه تصویر نامعلومی ساخته با یه سری خصوصیات خاص ، و شما درست همونی هستید که من تو ذهنم داشتم ، باور کنید سالهاست که همه جا دنبال گمشده ام میگشتم تا اینکه شما رو دیدم ... بقول شاعر :
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار درخانه و ...
وقتی چراغ اتاق خاموش شد نتونستم نامه ای رو که با هزار خون دل جمع و جور کرده بودم ، تموم کنم ، قبل از اینکه از جام بلند شم ، مهتابی سقف پت پتی کرد و روشن شد ، نیم سوز شده بود ، یه طرف سیاه ، یه طرف سفید مایل به خاکستری ، اتاق که روشن شد دیگه حس و حال نوشتن نداشتم ، یه نگاه به خودم و به اتاق کافی بود که همه حس و حالم بپره ... قیافه من تو آینه شکسته گوشه اتاق مشخص بود ؛ کنار آینه یه عکس ژان کلود ون دم یا همون فرانکی خودمون ، بریده شده از مجله ، و چند تا عکس ماشین که درست ، نمایانگر ورزشکار بودن من بود ! که البته فرصت نشده بود تو نامه بنویسم . هر دختری که به محل ما نقل مکان میکرد،این سعادت نسیبش میشد که به محض ورود یه عاشق پیدا کنه و یکی از نامه های من به دستش برسه و تا سر حد مرگ خوشحال بشه از اینکه شاهزاده محل عاشقش شده ، البته شاهزاده دزدان ... لازم به ذکره که من واقعا احساسات رابین هودی هم دارم ، همین چند روز پیش وقتی شوهر سکینه خانم داشت با کمربند سیاه و کبودش می کرد و مردم محل جمع شده بودن و نگاه میکردن ، ناگهان احساسات نوع دوستانه من به جوش اومد و یقه اوس جبار رو گرفتم ، دو تا فحش چاشنیش کردم و تا خواستم بزنم تو گوشش ، یه نفر از پشت زد تو سرم ، برگشتم و دیدم بابامه ، یه به تو چه مشتی بهم گفت ، و جلوی تمام اهل محل تو پرانتز مخصوصا دخترای محل ، زد تو گوشم ، و قبل از اینکه بهم بگه برو تو خونه ، من تو اتاق بودم . اینم از مضرات تلویزیون ، رابین هود پخش میکنن و بچه های مردم رو احساساتی میکنن ... گوشم چنان درد گرفت که تمام زندگینامه ام جلوی چشمم رژه رفت ...
تو زمستون ، تو اوج سرما ، اواخر بهمن درد مامانم شروع شد ...
