یه قصه ی خودمونی

 

۵

 

به طبقه بالا که رفتم هر سه برادر خوابیده بودن ، لای در رو به زحمت باز کردم تا به کیانوش نخوره ، نمی دونم تو هوای ابری ماه کجا بود که اون درست جلوی در و پنجره خوابیده بود ، بعدم پاورچین پاورچین رفتم تو انباری و در رو بستم .

وسز انباری دراز کشدم و به سقف خیره شدم ، یاد فرشته یک لحظه هم ذهنمو راحت نمگذاشت ، دلم میخواست تو رویا باهاش زندگی کنم ، حرف بزنم ، بریم بیرون بگردیم ، برم سر کار ، خرید کنم و بیارم خونه و بچههامون بخورن . توی همین فکرا تصمیم گرفتم یه سیگار جانانه روشن کنم و برم تو خیال ، کبریت رو که ردم یه سایه بزرگ رو سقف نظرمو جلب کرد ، دلم نمیخواست باورکنم ، ولی مثل اینکه درست بود ، کلید برق رو که زدم دیدم حدسم درست بوده ، یه سوسک سیاه بزرگ کنج دیوار ... به محض روشن شدن چراغ یه عقب گرد کرد و با یه دور در جای جیرت انگیز رفت رو سقف ؛ بالهاش ، اندازه بال گنجشک بود و خودش هم فکر میکنم آرنولد سوسکا بود . با دیدن این صحنه فکر فرشته و مرشته و عشق و عاشقی از کله ام پرید . خواستم داد بزنم ولی اگه این کار رو می کردم آبرو برام نمی موند ، همینطوری کلی متلک می شنیدم که از سوسک می ترسه ، وای به حال اینکه نصف شبی از ترس سوسک بخوام داد بزنم . یه لحظه هم فکر کردم ، بیچاره ، فردا که میخوای با فرشته زندگی کنی ، اگه سوسک بیاد تو خونه چی کار میکنی ؟ نکنه فرشته باید اونو بکشه ؟ این فکر قوت قلب عجیبی بهم داد ، کفشمو بداشتم و منتظر فرصت شدم ، ضربان قلبم ده برابر زمانی که فرشته رو دیده بودم ، شده بود . سوسکه آرام به طرف دیوار اومد و به طرف پائین راهشو کج کرد ، کفشمو بالا بردم ، ولی قبل از اینکه کاری بکنم ، سوکسه بالاشو باز کرد و من تا به خودم اومدم دیدم بین دو برادر مهربانم ، کفایت و خسرو خوابیده ام . سعی میکردم به خودم دلداری بدم و با خودم فکر میکردم ، با فرشته یه خونه می گیریم که سوسک نداشته باشه ...

اون شب با یاد فرشته خوابم برد . ولی تا صبح انقدر از برادرام مشت و لگد خوردم که وقتی از خواب بیدار شدم پیش خودم گفتم : ای کاش دیشب تو بغل سوسکه خوابیده بودم ...

 

   + bahooneh hamin ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱۸
    پيام هاي ديگران ()